|
دیشب آنقدر از دیدنت مسرور بودم که ندانستم تو خیالی بودی در هاله افکارم دلم چه بی تابانه وجودت را فریاد می کند تنها صدایی که از قلب مرده ام بر می خیزد این است برگرد... برگرد...
بوسه تنهایی بوسه زد بر لبانش بر دیدگانش بر دستانش برای آخرین بار پارچه سپید را بر پیکرش کشیدند وارد دنیای باقی شد و او نیز تنها ماند با بوسه ای گرم تا ابد
بوی تازگی دلتنگی هایم را در رود جاری می کنم قلبم را به آبی آسمان می سپارم تا صاف گردد از غم، از رنج و نگاهم را به پاکی دریا می کنم دریایی مهربان...
خیلی دوستتون دارم و فرا رسیدن سال جدید رو به همتون تبریک می گم .ایشالا که سال خوبی واسه همه باشه. ۱-اولین اثر رو به دوست عزیزم آقا رضا مدیر وبلاگ بوسه عشق تقدیم می کنم برای تشکر از محبتش ۲-دومین اثر هم خیلی سعی کردم که با حال و هوای سال جدید جور باشه.امیدوارم موفق بوده باشم. ۳-و در آخر ازتون میخوام وقت سال تحویل هیچکس رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید. ممنونم
نفس می کشم با بالهایی سوخته و می دانم پرنده ای که بال ندارد عاقبت به ته دره سقوط خواهد کرد
آب از سرم گذشته است دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد دیگر نمی توانم بازگردم آری!نمی توانم... من خود را باختم به هیچ و پوچ به کلمه ای سرشار از کثیفی پول!آری پول خود را،عفتم را،معصومیتم را فروختم لعنت به او او که برای لحظه ای لذت خویش مرا در دنیای تاریکی ها رها کرد دیگر نمی توانم بازگردم به زندگی سبز خویش
باید می رفتم برای همیشه تا تو بمانی،باشی،نفس بکشی،زندگی کنی... من عهد بسته بودم که برای وجود تو رها شوم.و تو خوب می دانی در مرام من عهد شکنی معنا ندارد. حال که زمان رفتن است غم دوری از تو زجرم می دهد.اما چاره چیست؟ چه آرام خوابیده ای!بی خبر از من و دل آشوبم! لبهایم را که نزدیک لبهایت می کنم عطر نفس های گرمت تنم را به آتش می کشد.چه لحظه ی سختی است آن دم که مجبوری برای بار آخر طعم لبان یارت را بچشی و ترکش کنی! و من نیز در چنین لحظه ای هستم.وقتی بوسیدمت آرام شدم ولی از درون سوختم.آسمان آن شب گرفته بود و غمگین.حتی اهالی آسمان هم می دانستند که امشب آخرین باری است که عطر وجودت را می بویم!
آن روز که بادبادک دلم را در آسمان خدا رها کردم نمی دانستم که شاید بر دریای چشمان تو فرود آید هراسان به دنبالش رفتم بادبادک دلم در دریای آرام چشمان تو لنگر انداخته بود.
بی تو بودن برایم سخت نبود هنوز هم نیست... تو با رفتنت مرا از احساسی آبی سرشار کردی
انسان ها برای رسیدن به هم چقدر می دوند،چقدر می دوند،چقدر می دوند... خسته ام از دویدن های پی درپی ،از این دویدن های بی حاصل. نمی دانم به که می خواهم برسم؟آیا اصلا کسی برای رسیدن وجود دارد؟! آه نمی دانم شاید من در تنهایی خود غوطه می خورم بی آن که تخته پاره ای ناجی من باشد!
ای کاش ابرهای خاکستری امشب بر آسمان قلب دلشکستگان ببارند کاش باز هم باران فریاد بی صدای دوست داشتن را سر دهد و یا ای کاش آویز شکستن را به گردن سیاه شب بیاندازد تا نشانی باشد برای باریدن بغض ابر
قبل از آنکه از اتاق خارج شود روبروی میز آرایش ایستاد،از کیفش ماتیکی بیرون آورد و با آن روژلب سرخ رنگ بر دیواره آینه نوشت: “I love u but I am sorry.It is your right.” نگاه دیگری به تخت خواب انداخت،به آن ملحفه های سرخ...!! وقتی داشت از در بیرون می رفت روی میز ناهارخوری وسط سالن کاغذی گذاشت و روژلب سرخ رنگ را... از در که بیرون رفت باد در موهای سیاه رنگ شبش پیچید.دورتر که شد با آن شنل سفید،موهای پریشان و شانه های افتاده همچون شبحی بود که آمده و رفته بود. نسیمی آرام به درون خانه وزید و کاغذ روی میز را نوازشی کرد: "خیانت را با هیچ چیز نمی توان پاک کرد جز خون کثیف خودت...!"
دیوانه ای گفت:به کجا می روی؟ گفتم:به سرزمین اشک،به تازگی دلم شکسته است. دیوانه گفت:ز چه دل شکسته ای؟! گفتم:از جفای دوست،مدت هاست اشکی مهمان خانه چشمانم نبوده است! ره نوشته ای داد و رفت. "به سرزمین اشک خوش آمدی،اکنون قدمهایت بر فرش آن نقش بسته است. تو اکنون میهمان فاصله ها هستی.
گریه کن،اشک بریز تنها راه نجات تو گریه است بگذار اشکها با تو سخن گویند از این نفرت از این تاریکی در تاریکی نفرت می توان امید روشنی داشت بگذار اشکها ببارند بر صفحه سیاه دلت ... باشد که سبز گردد از آرامش از دوست داشتن
|
About![]()
سلام من سارا هستم متولد یه روز بارونی در 2/1/1370
Home
|